تبليغاتX
بارون ، بزن خیسم کن


بارون ، بزن خیسم کن

باران رو دوست دارم چون بی منت میباره

 

اهل تهرانم من

روزگارم عالی

سور و ساطم جور است

وانتی دارم که

زرت آن قمصور است

خانه ام زیر زمین

سوسکهایش خوشگل

موشهایش باحال

لوله ها پوسیده

همه چیز اورجینال

پسرانم همه خوب

همه در راس امور

این یکی اهل هنر

می نوازد وافور

آن یکی پنهانی

می فروش پاسور

سومی نان خشکی است

چرخ توپی دارد

قبل از این با موتورش

در ونک، کیف ربایی می کرد

چارمی از پاییز

می خورد آب خنک در زندان

سی دی غیر مجاز

پخش می کرد ایشان

دخترانم دم بخت

نه ببخشید، همه سن بالا

پرشده خانه م از رایحه ی ترشیجات

بخت آن یک شد وا

رفت وبعد از یک سال

با دوتا بچه به پیشم برگشت

خورد با مشت و لگد

کتکی کامل و مشت

شوهرش،شرّخر مشهوری بود

سه زن صیغه ای و عقدی داشت

می شناسید ، اسی خرکش را؟

آدم بیخود و ناجوری بود

همسرم هم دیروز

از خوشی دق کرده است

طفلکی راحت شد

هیکل گنده منهم ای کاش

در همین هفته به او می پیوست

 

Fri 21 Oct 2011 | 2:5 AM | ( داش بهروز ) | |

 

دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ،فریب میفروخت .

مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو میکردند و هول میدادند و بیشتر میخواستند .

توی بساطش همه چیز بود ، غرور ، حرص ، دروغ ، خیانت ، جاه طلبی و ... هرکس

چیزی میخردید و در ازایش چیزی میداد .

بعضی هــــــا تکه ای از قلبشان را میداند و بعضی پاره ای از روحشان را . بعضی ها

 ایمانشان را میدادند و بعضی آزاده گیشان را .

شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد .حالم را به هم میزد .

 دلم میخواست همه نفرتم  را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند . موذیانه

خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم ، فقــط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و

آرام نجوا میکنم.نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد .

میبینی ! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند .

جوابش را ندادم .آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت :البته تو با اینها فرق میکنی .

تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان ، آدم را نجـــات میدهد . اینها ساده اند وگرسنه .

 به جای هر چیزی فریب میخورند .

از شیطان بدم می آمد .حرف هایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی

گفت و گفت و گفت .ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه ای

عبادت افتــاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشـــــم شیطان آن را برداشتم

و توی جیبم گذاشتم .با خودم گفتم :بگذار یکبار هم شده کسی،چیزی از شیطان

بدزدم .بگذار یک بارهم او فریب بخورد .

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم . اما توی آن جز غرور چیزی نبود .

جعبه عبادت ازدستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت ،فریب خورده بودم ،دستم را روی

قلبم گذاشتم ، نبود ! فهمیدم که آنرا کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.

تمام راه را دویدم . تمام راه لعنتش کردم . تمام راه خدا خدا کردم . میخواستم یقه

نامردش را بگیرم . به میدان رسیدم اما شیطان نبود. آن وقت نشستم و های های

 گریه کردم . اشک هایم که تمام شد ، بلنــد شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که

صدایی شنیدم ، صدای قلبم را . و همان جا بی اختیار به سجــده افتادم و زمین را

بوسیدم .به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .

 

Fri 21 Oct 2011 | 1:31 AM | ( داش بهروز ) | |

 

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم                                    دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی میخندیدو دندو نای سفیدش بیرون می زد                                       اونقدرمعصوم و دوست داشتنی میشد که اشک                                           توی چشمام جمع میشد.                                                                       دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم.دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
بعد میخندید . منم غیر ارادی اشک تو چشام جمع                                          میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر میموند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .همه تنم میسوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم :                                                دوستت دارم ٫میخندید .شبا سرشو می ذاشت رو                                      سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو لمس  میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش میکردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و میمکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :هر وقت دلت                                            برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
عشق بازی من و اون همیشه طولانی بود .
تموم لحظه های خوب زندگیمون با اون بودم .

نمیدونم شاید بقیشو بعداً بنویسم . نمیدونم...

Fri 21 Oct 2011 | 1:30 AM | ( داش بهروز ) | |

 

 بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر فراز صخــره‌ای              

 بلندو دره‌ای عمیق میانمان که باهیچ خاکستری پرنخواهد

 شدجدایمان کردند؛ از روز اول مهر.با پوشش‌های متفاوت.

 مانتو و مقنعه و چادر تیره بر تو پوشاندندو مرابا لبـاس فرم

 و کلــــه‌ای تراشیده به ساختمانی دیگرفرستادند. تو را به 

 مدرسهٌ دختــــــرانه و مرا پسرانه .

 دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند .با ردیف‌های دور از

 هم.نیمکت‌های خانم‌ها و آقایان. با درهـــــــا و راهروها و

 ورودی‌ها و خروجی‌های  خواهران و  برادران .

 جدایمان کردندوما بسیاردور ازهم قدکشیدیم. در اتوبوس      

 با میله‌ها و درحرم و امامزاده با نرده‌ها و در دریا و ساحل

 با پارچه‌های برزنتی . .. 

 آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا من شدم راز درک

 ناشدنی برای تو؛و تو شدی عقده‌ جنســـــــــی سرکوب

 شده‌ای برای من. 

 تا هر جا که دیگر  نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و   

 خیــــابان، از زور  ناداني و بیماری و عقده‌های جنسی،تو 

 در پي يك نگاه و توجه ومتلك از من باشی... و     

 من خود را به تو بمالم و برهنگــــــی ساق پایت حالی به

 حالی‌ام کند و نگاه حریص‌ام مانتو ات را بدرد .

 جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه     

 هـــــایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده‌ایم و

 چون عاشق هستیم بایدازدواج کنیم و بعد هم با هزاران    

 عقده‌ٌ بیدار و خفته  زیر یک ســــقف رفتیم .

 بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاهمان نیز  

 یکدیگر را خوب و درست ندیدو نگاههای انسانـــــی جای  

 خود را به نگاه هوس دادند .                       

 درهمه جا. در محل کـــار، در محافل فرهنگی و علمی و

 حتی جــــلسات سیاسی .

 و من  باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم . تقـــاص

 دوری از تو و بر  صخره‌ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را 

 ندیدن و نشناختن را .

 باید که تنت بلرزد وقتی هوا تاریـــــک می‌شود و  تنها در

 خیابانی؛وقتی دنبال کار می‌گردی؛ وقتی تاکسی سوار

 می شوی .

 اینجا نمیدانم کجاست؟ ولی وسعتش به انـــــــدازه یک

 کشور است.

 بهتان بر نخورد... 

 و در آخر

 در همه جای دنیا،از قبل تا حالا فقـــــــط مستـراح‌ها را 

 زنانه و مردانه کرده‌اند . اما...

 

Sun 26 Jun 2011 | 11:56 PM | ( داش بهروز ) | |

 

   دختر 18 ساله:به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب            

   کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه

   دختر 22 ساله : او یک شاهـــــــزاده با یک قصر می خواد ادعا می کنه که خیلــــی 

   واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟            

   مرد ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور همیشه در حســـابش پول به اندازه            

   کافـــــــــــی باشه و سخاوت مند.او باید شوخ طبع، ورزشکار، شیک پوش، رمانتیک              

   و شـنونده خوبی باشد.

   بله خصوصیات و صفات آن مرد بسیار طولانی است.دخـتر مــردی را میخواهد که او             

   را بپرستد .و او را با گذاشتن گلها، هدایا و دادن وعده عشق ابدی و جــاویدان تـبدیل

   به الهه گرداند .

   دختر 32 ساله: کم کم داره بوی ترشی می یاد دیگه فقط یه مــــرد خوب می خواد.

   لازم نیست ورزشکار و خـــــوش تیپ و.. باشه یه کار خوب با حقـــوق مکفـی خونه           

   ماشین و حساب بانکی داشته باشه و غذاهایی که دختـر درست می کنه رو تحمل

    کنه کافیه [(دنباله...)]

   دختر 42 ساله :تنها یه مرد می خواد (بیچاره ترشید )یه مـــــرد معمولی که ستاره          

   سینما نباشه ورزشکـــــار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت عیب نداره کچل هم

   بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه.

   دختر 52 ساله:او فقط می خواهد... هر چی بود باشه دختر باید خیلی شانس بیاره              

   که مردش انقدر ترسنــــاک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه تـــوالت رو  هنوزبه

   یاد داشته باشه دندون مصنوعی هـــاش رو یادش باشه کجـــــا گذاشته .

   دختر 72 ساله: تعجب نکنید بعضی دخترا تا این سن هم عمر می کنن ولی مطمئن              

   نیستم.مرد مورد علاقش هنوز نفس بکشه

Sun 26 Jun 2011 | 11:39 PM | ( داش بهروز ) | |

 

 

 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه

را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار ، به یاد داشته باش كه

نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ ! هر چه جلو میرفتم ،خوشه هـای                                                                                                                        

پر پشت تر میدیـــــــدم و به امید پیداكردن پرپشت ترین ، تا

انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمـد كه : به جنگل برو و بلــندترین درخت را     

بیاور اما به یاد داشتــه باش كه باز هم نمی توانـی به عقب

برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .

استاد از شاگرد پرسیــد ودر جوابش شاگرد گفت : به جنگل

رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم.

ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی  برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق  بین عشق و ازدواج

Mon 4 Oct 2010 | 1:15 PM | ( داش بهروز ) | |

 

 

 

  زن و مرد از نظر مردم ایران!!!!

 

 

وقتی یه مرد معتاد میشه : اگه زنش زن بود و به فکر زندگیش بود این 

 بیچاره به این روز نمی افتاد، بدبختی اینا رو به این روز می کشه دیگه!!

 
وقتی یه زن معتاد میشه: ای وای!!! خاک بر سرش ! بیچاره شوهرش 

دلش به چی خوشه ! چه جوری اینو تحمل میکنه؟؟  


وقتی یه دختر یه کم به خودش میرسه : اوه! اوه ! ننه بابا داشت جمش 

می کردن!! اینا همش واسه جلب توجه دیگه!!! اینا دنیا و آخرت ندارن که!


وقتی یه پسر تیپ میزنه: چه پسر خوش پوشیههزار ماشاا…

چه تیپی داره… میمیرن واسش دخترا

 


 

وقتی یه دختر از دار دنیا یه دونه دوست پسر  داره : چی بگم والا!!! 

حجب وحیا دیگه جا نداره تو این مملکت! دیدیش . بزا دهنم بسته باشه.

 
وقتی یه پسر ۱۰ تا دوست دختر داره : بزنم به تخته اینقدر خاطر خواه 

داره،خدا وکیلی بهترین دخترا میرن طرفش… ولش نمی کنن که


وقتی یه آقای محترم! خیابون رو با پیست اتومبیلرانی اشتباه می گیره :

لامذهب عجب دست فرمونی داره…

 
وقتی یه خانم مثلاً یادش بره راهنما بزنه: ترمز وسطیه…. بابا برو

آشپزخونه قرمه سبزیتو بپز!!! والااااااا  


وقتی بچه خوب تربیت شده باشه: میبینی؟ بچه ام مثل باباشه، اصلا

موفقیت تو خونواده ما ارثیه


وقتی بچه تو یه درس نمره اش بشه ۷۵/۱۹: بله دیگه! خانم یا پی قر 

وفرشه یا با این دوست موستاش در حال فک زدن و ولگردیه  


وقتی تو یه جمع ،آقا پسری سر و زبون دار داره مجلس رو گرم میکنه:

هزار ماشالا!!!!!!! رابط عمومیش بیسته؟؟؟!!!

 
شرایط بالا برای یه دختر: اوه ! اوه! دختره لوده سبک!!! خانم باش

 


نظر مادر شوهر در اول زندگی: میبینی شانس ما رو ؟ دختره فقط ۲۰

میلیون جهیزیه آورده ، نمیدونم این پسره شیفته چی این عفریته شد!

باز هم همون مادر شوهر: دیگه چی می خواد؟ گل پسرم یه خونه ۴۰ 

متری تو نقطه صفر مرزی داره، از خداشم باشه ..

Sun 12 Sep 2010 | 2:26 AM | ( داش بهروز ) | |

                               

  دلم ازروزو شبش نارازیست،خسته ازاین تپش تکراری،                               

 

  خسته  ازحرف زدن با آینه ، همدم خوبی نیست ،                 

 

  ترکش خواهم کرد، خود را به                                                                                               

 

  دام دلبری خواهم انداخـــــت ،

  

  که دلش دریا ایـــست،                                  

 

  آسمانش رنگی و خودش بی شـک از جنس بلور.                          

 

  دلـــــم امروزچقدر بی تاب است،

 

  آسمان رنگ عجیبی دارد.

 

  باد درجای خودش مستانه میرقصد .سبزه ها سبزترو بلبـــلان                                         

 

  روی شاخساران بی قرار.               

 

  قلبم ازخوشحالی به تپش افتاده  ،                 

 

  چشمهایم دلبری دیده بی مانند ،خواستم  تاکه چینم آن را،                          

 

  قیمتش بود گران، قیمتــــش بود دلی که ندارد کینه.

 

  گرد و خاک دل خود راشستم، پهن کردم روی میز امید

 

  تا که دل سبزشود،جان بگیرد چون سرو                 

 

  این برایش بس بود .

 

  گل را آوردم کنج این کلبه جـــان .                                               

 

  حال این قصه امروز من است .                        

 

  توی این کلبه کوچک دل تو زندانیست ....

 

  

 

Thu 25 Mar 2010 | 4:32 PM | ( داش بهروز ) | |

 

 

 

کنار خیابون ایستاده بود تنها ، بدون چتر ،

اشاره کرد مستقیم ...

جلوی پاش ترمز کردم ، در عقب رو باز کرد و نشست ،

آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، 

- ممنون خواهش می کنم ... 

 
 حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی

 در میون کار می کردن و  قطره های بارون که درشت                                       

و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،                                    

 یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز

منو به هم بریزه ،

و اون لحظه،لحظه ای بود که چشم های من

صورتش رو توی آینه ماشین  تماشا کرد ،                                

 نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،

چیزی شده ؟ چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
 

نه .. ببخشید ،

- خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود بعد از ده سال ،

بعد از ده سال ....  خودش بود .                                  


با همون چشم های درشت آهویی ، با همون

دهن کوچیک و لبهای متعجب ، با همون دندونای

 سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید

و چشمک  می زد ، خودش بود . نبضم تند شده بود ،                                 

 عرق سردی نشست روی تنم ،

دیگه حواسم به هیچ چی نبود ، می ترسیدم

دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از

 تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،

دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،

برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،

پرسید : مسیرتون کجاست ؟

گلوم خشک شده بود ، سعی کردم

چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .

 گفت : من میرم خیابون بهار، مسیرتون می خوره ؟ 

 

به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،

صدای خودش بود ، صدای قشنگ  خودش بود ،                                    

قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ،

حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،

به چشمام جراءت دادم ،از پشت پرده اشک 
 
دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،

دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ،

به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،چشماش مثل       

چشم بچه ها پر از سئوال ، 

سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی 

گلوم می تپید ، روسریش ، مثل همیشه که

  حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای                                      

 مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،

خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم 

با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،به خدا خودش                                      

 بود ، به چشمای خودم نگاه کردم ، 

سرخ بود و خیس ، خدا کنه منو نشناسه ،

اگه بشناسم چی میشه ،آخه اینجا چیکار می کنه ؟ ! 

یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟

 طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟                                      

خدای من ... خدای من .... با لبش بازی می کرد ،

مثل اونوقتا ،که من مدام بهش می گفتم ،

 اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای 

قشنگت نیست ؟                                              

 و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، 

می خندید ، لج می کرد ،

به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ،

 همون دختر بیست و هفت ساله بود .                        

با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ...

زمان به سرعت می گذشت ،

قطره های اشک من انگار پایان نداشت ،                                          

 بارون هم لجباز تر از همیشه ، پشت چراغ

قرمز ترمز کردم ،به ساعتش نگاه کرد ، 

روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ،

انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم  می خواست

 فریاد بکشم ،                                                                      

بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد

 از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر                                         

 بارون بدوم و داد بزنم قطره های عرق،                                              

 از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های 

اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم                                 

زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم،خیس ِخیس ...

چیکار باید می کردم ، بهش بگم                                                           

بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی

چشاش نگاه کنم ؟                                                            

دستامو بذارم روی گونه هاش ؟                                      

می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ،

مگه میشه منو نشناسه ، نه .. اینکارو نمی تونم

بکنم ، می ترسم ،                                                                            

همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،

توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود

و ... نبود ، بود ، توی
 

هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،

بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،

تنهاییم با جستجوی اون دیگه

تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، خل بودم دیگه ،

 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،

عاشقی کنم براش ،

میگفت : بهت نیاز دارم ...ساکت می موندم ،

 میگفت : بیا پیشم ، میگفتم : میام ... اما نرفتم ،


زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،

دلم می خواست بسوزم ،

شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر

باعث آزار اون شد ،

قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ،

از دستم پرید ،مثل پرنده کوچکی که دلش تاب

  سکوت درخت رو نداشت .

صدای بوق ماشین پشت سر، منو به

خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ، آهسته حرکت کردم ،

چشام چسبید روی آینه ،                                                                           

حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،

چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،

 آخه یه مرد چهل ساله که نبایداینقدر احساساتی باشه ، 

 یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،

هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،

و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون                                                   

لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ،

نگاهم می کرد ،

تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ

چشمی ندیده بودم ،چشماش عاشقانه و مادرانه ، 

 با چشمهای من مهربون بود.شقیقه هام می سوخت

احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ،

قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ،                                               

 تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،

- همینجا پیاد میشم .

پام چسبید روی ترمز،چشمامو بستم ،

- بفرمایین ...

دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار

تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،                                            


با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..

- لازم نیست ..

- نه خواهش می کنم ...

پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن

در اومدو بعد .. بسته شدنش . 

خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .

برای چند لحظه همونطور موندم ، یکدفه به

 خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،تصمیم خودم
 
گرفته بود برای صدا کردنش ، برای فریاد کردنش ،

 برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،

دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به

مردی که با چتر باز منتظرش بود ،                                                    

و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .

صدا توی گلوم شکست ...اسمش گره خورد با                                                   

بغضم و ترکید . 

قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ

و داغم با هم قاطی شد .رفت ، رفتند توی خیابون بهار ،

 سه نفری ، زیر چتر باز ...

دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده

شون از دور می اومد ...

سر خوردم روی زمین خیس ،

صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون

رو از توی گوشم پاک کرد ...

مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ... منو بارون .. ، زار زدیم ،

اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،

به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، بوی عطرش

ماشینو پر کرده بود ،

هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...

بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،

بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر                                    

دردناک تر ، برای همیشه تر. خل بودم دیگه ..

یعنی این نقطهءپایان
 
بود برای عشق من ؟

نه ..

عاشق تر شده بودم عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی

با من تو ... چه کردی ... بارون لجبازانه تر می بارید

خیابان بهار ، آبی بود . آبی تر از همیشه ...

 

 

Thu 25 Mar 2010 | 12:45 PM | ( داش بهروز ) | |

 گربه ی احساسم ،ازگرسنگی ،بوی غذا های

 مانده رااز آن سوی دژسبز                                  

 را مزمزه میکند.تنهایی اینگـربه                          

 گرسنه هم واسه خودش داستانی داره .                       

 تنهایش مثل تنهایه یه چنارپیره که تووسط                          

 آسفالته سیاه و سردخیابونا خشکش زده،یا

 شایدم مثل یه پیرمردخسته میمونه که توی                         

 آسایشگاه سالمندان هی بهـش

قرص حسرت میدن و اونم

 مجبوره بایه لیوان  افسوس بزور قورتـش                    

 بده .                                              

 نمی دونم چرا،نمیشه حداقـــل یه یا بوی

 پیر پیدا کـــرد،که یـــونجه بی کســـیم رو بی                         

 منت بچره و نفـس وجودمو ،که دیگه اشباه                              

 شده ازنوشابه های یاس و ناامیدیه

 سربکشه .                    

 نمی دونم ...

 شاید ، یه کم سبکتـر شدم .                                              

 نمیدونم، شاید دیگه وقتشه که بلند شم تموم

 علفهای هرز رپ وهیپی ،

 ودرخچه های خشک شده لوله تفنگی و پاچه                              

 گشاد و از روی تنم حرس کنم .

 باید محکم بود و دوام آورد تاشاید تهاجم، زورش                     

 به این تن نهیف نرسه و اونو نتونه  ببلعه.                    

 تلاش کن ومطمئن باش که یکی

همیشه باهاته ...    

Mon 18 May 2009 | 1:29 AM | ( داش بهروز ) | |

www . night Skin . ir